





اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نمی دم که می خندونمت ولی می تونم باهات گريه کنم
اگه يه روز نخواستی به حرفای کسی گوش کنی بهم بگو .... قول می دم که خيلی ساکت باشم
اگه يه روز خواستی در بری حتما خبرم کن قول نمی دم که ازت بخوام بمونی اما می تونم باهات بدوم
اگه يه روز سراغم رو گرفتی و خبری ازم نشد سری بهم بزن احتمالا بهت احتياج دارم
اما اگه يه روز رفتی و ديگه برنگشتی بهت قول نمی دم که منتظرت می مونم اما ازت می خوام وقتی اومدی يه شاخه گل رو قبرم بذاری












قلب شکسته و دلتنگ و باز در یک سکوت تلخ و یک عالمه دلتنگی اسیرم....
باز دلم از دنیا و از این زندگی گرفته است.... سهم من در این لحظات تلخ دو چشم
خیس است و یک قلب شکسته.... قلبی شکسته که دیگر هیچ امیدی به زندگی
دوباره ندارد! احساس تنهایی میکنم ؛
احساس میکنم تنهایی دوباره جای خالی عشق را با حضور سردش پر کرده
است..... تمام نگاهم به قاب عکست است تو را میبینم
و حسرت آن روزهای شیرین با هم بودنمان را میخورم و دوباره چشمهایم مثل
همیشه بهانه تو را میگیرند! چه یادگاریهای تلخی را از عشقمان برجا
گذاشتی ..... دو چشم خیس ؛ یک قلب شکسته و نا امید ؛ چند خاطره تلخ ؛
یادگاری از عشق تو بود ای بی وفا! دلم خیلی گرفته ؛ اینبار دیگر کسی نیست
که دلم را با حرفهایش آرام کند ؛ با من درد دل کند و به من امید و دلگرمی بدهد
؛ دیگر کسی نیست که با دستان مهربانش اشکهای مرا از گونه هایم پاک کند
و مرا نوازش کند..... تنها خودم هستم ؛ دل پر از دردم است و یک بغض کهنه در
گلویم.... هوای دلم ابری است و دلگرفته ؛ کاش دلم بارانی میشد تا از این
حال و هوای تلخ بیرون بیایم.... کجایی ای یار بی وفایم ؟ کجایی که زندگی
بدون تو یک کاووس است! دلم بدجور هوایت را کرده است ؛ چرا رفتی؟
رفتی و دلم را با خود نبردی .... رفتی اما بدان که اینجا تنهاتر از من
دیگر هیچ تنهایی نیست ؛ رفتی اما بدان که دیگر در این دنیاهیچکس مثل من
دیوانه وار تو را دوست نخواهد داشت..... هنوز هم چشمهایم از دوری
تو بارانی است ؛ و هنوز هم تو با همه بی وفایی ها و سنگ دلی هایت
برای من مقدس و عزیزی... تو لیاقت این قلب شکسته مرا داری و خواهی
داشت.... و باز در یک سکوت تلخ و یک عالمه درد نگفته در دلم اسیرم











































جهان برای همیشه سیاه بر تن کرد
شبی که ماه تمام تو ُ در محاق افتاد

((آخر دنیا....))
اینجا آخر دنیا ست
امروز روز فرو پاشیدن کوهها ست
کوههای غرور من تنها
کودکی را باید فراموش کرد و بزرگ شد
امروز روز خوبی ست و فردا...
فردا شاید هرگز نباشم
فردا شاید....
خاطره سخاوت دست زمین،هنوز توگوش من دادمی کنه.
ویاد شقایق وحشی دل من ،هرروز با من جدال می کنه.
بی شک گم شده در میان بافته های ذهن من، خویشتنم.
انگار که دادرسی نیست ومن بی جهت فریاد می کنم.

دوباره قصدی برای خوندن آواز بی نشون ندارند.
انگار که رنگ دلاشون ،رنگ پرهاشون شده.
هنوز نگاه مستشون خیره به دست آدم ها شده.

بی تو از کوچه پس کوچه های عاشقی گذشتم
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد.
جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشهاي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون ديدهاند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.
ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام ميتپيد اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكههايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشههايی دندانه دندانه درآن ديده ميشد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكهاي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود ميگفتند كه چطور او ادعا ميكند كه زيباترين قلب را دارد؟
مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي ميكني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .
پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر ميرسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نميكنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او دادهام، من بخشي از قلبم را جدا كردهام و به او بخشيدهام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكهي بخشيده شده قرار دادهام؛ اما چون اين دو عين هم نبودهاند گوشههايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيدهام اما آنها چيزی از قلبشان را به من ندادهاند، اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما يادآور عشقي هستند كه داشتهام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعهای كه من در انتظارش بودهام پركنند، پس حالا ميبيني كه زيبايي واقعي چيست؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونههايش سرازير ميشد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهای بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشهاي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود
کـــو چنان یاری کــه دانـد، قــــدر اهــل درد چیست
چیست عشق و کیست مرد عشق و درد مرد چیست

من نمی دانم از کجا شروع کنم و از چه چیز بگویم فقط این را می توانم
بگویم فقط کسانی که عاشق واقعی هستند می دانند عشق چیست و
چه سختی دارد .


من از نسل عشق های آتش گرفته ام
از نسل مردمان درد
از نسل زندگی
که از بذر عاطفه ای قد کشیده ام
من در سرزمین های شرقی با آفتاب طلوع کرده ام و طعم باران را با احساس پنج گانه ام چشیده ام.
من با بادها به دنیا آمده ام و با بادها می میرم و ایمان همزاد من است که با من به دنیا
آمده و با من نمی میرد.
من تمام کودکیم ازعطر شب بوها گیج بوده ام زیر درختان سبز رویا بافته ام وهمه دشتهای خیال را دویده ام.
من جوانیم را در کوچه باغی که نگاهم در راه خاکی آن گم شده است جا گذاشته ام و
یکباره به میان سالی رسیده ام.
من تمام خودم را در خودم یافته ام و هنوز از خودم هزار سال نوری فاصله دارم.
من روز هایم را در تنهایی و سکوت گذرانده ام وشب ها خواب نیلوفر های سر گردان را دیده ام.
من راز گل ها را می دانم و از بهار هزار خاطره دارم.
من سال هاست که عاشقم.
درست از روزی که مادرم سیب را گاز زد و پدرم گندم را عصیان نمود من عاشق شدم.
و سالهاست که هبوط پدرم را درد می کشم
و عمریست که زندگی می کنم
و عشق می سوزانم.

گلهای سرخ شمعدانی، بی تو ــ باور کن! ــ پژمرده می گردند، می خشکند، می ریزند
این کوچه ها ــ این کوچه های تنگ بی برگشت ــ بی آفتاب روی تو شبهای دهلیزند
حتی درختان نیز، وقتی تو نخواهی ماند همدوش پاییزند و از اندوه لبریزند
بعد از تو، من می مانم و غمهای بی پایان بعد از تو، آهنگ غزلهایم غم انگیزند
اينجا من هستم؛ سکوتي محض، سکوتي شکسته و درهم بخاطر هر روز نديدن تو
اينجا من هستم ؛ تهي از زندگي و روزمردگي ، خاليتر از هميشه؛ با کلافي درهم و پيچ در پيچ
معني سکوتم را با چشمانم برايت بارها فرستادهام
اينجا من هستم با آوازي که هرگز نشنيدي
من هستم و سازي مبهم
اينجا من ماندهآم تنها در پس اندوه صداي کهنه سازم
من هستم و گلي پرپر شده از عشقي کور
من هستم و يکرنگي شکستهام
اينجا در شهري دور من ماندهام به انتظار هر لحظه که ميايي
در شهري خاک گرفته و غروبي تنگ ، که سينهام را هر آن ميدرد
اينجا من ماندهام و سرمايي که استخوانم را داغان کرده است
من هستم و سيمايي شکستهتر از هميشه
اينجا من هستم و خيال هميشگي چشمان مشکي تو، حتي كلمات هم دگر از نوشتن دردهايم عاجزند.

هر دومون جهنمی هستيم.
تو به جرم اينکه دل منو دزديدي و من به جرم اينکه جاي خدا تو رو مي پرستيدم.
دلم گرفت ای هم نفس
پرم شکست تو این قفس
تو این غبار تو این سکوت
چه بی صدا چه. نفس نفس
از این نامهربونیا دارم از غصه میمیرم
رفیق روز تنهایی یه روز دستاتو می گیرم


*عشق فرياد بي صداست...*
*دوست داشتن در دريا شنا کردن است و عشق در دريا غرق شدن* *بدون عشق ميتوان زنده بود زندگي نمیشود کرد* *بر دروازه قلبم نوشتم ورود ممنوع . عشق امد گفت بي سوادم* *عشق ويزاي ورودبه کشوردل است*
*زمان با عشق فراموش ميشود و عشق با زمان*
*عشق فرياد بي صداست...*
|
*دوست داشتن در دريا شنا کردن است و عشق در دريا غرق شدن* *بدون عشق ميتوان زنده بود زندگي نمیشود کرد* *بر دروازه قلبم نوشتم ورود ممنوع . عشق امد گفت بي سوادم* *عشق ويزاي ورودبه کشوردل است* |


شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چیست؟ "
استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! "
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."
استاد گفت: " عشق يعنی همين! "
شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ "
استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! "
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
استاد باز گفت: " ازدواج هم يعنی همين!!
اي كه مي پرسي نشان عشق چيست ؛ عشق چيزي جز ظهور مهر نيست
عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني كوشش بي ادعا
عشق يعني مهر بي اما ، اگر ؛ عشق يعني رفتن با پاي سر
عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛ عشق يعني جان من قربان اوست
عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو
عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛ عشق يعني بوسه بي شهوتي
عشق ، يار مهربان زندگي ؛ بادبان و نردبان زندگي
عشق يعني دشت گلكاري شده ؛ در كويري چشمه اي جاري شده
يك شقايق در ميان دشت خار ؛ باور امكان با يك گل بهار
در خزاني برگريز و زرد و سخت ؛ عشق تاب آخرين برگ درخت
عشق يعني روح را آراستن ؛ بي شمار افتادن و برخاستن
عشق يعني زشتي زيبا شده ؛ عشق يعني گنگي گويا شده
عشق يعني مهرباني در عمل ؛ خلق كيفيت به زنبور عسل
عشق يعني گل به جاي خار باش ؛ پل به جاي اينهمه ديوار باش
عشق يعني يك نگاه آشنا ؛ ديدن افتادگان زير پا
زير لب با خود ترتم داشتن ؛ بر لب غمگين تبسم كاشتن
عشق ، آزادي ، رهايي ، ايمني ؛ عشق زيبايي ، زلالي ، روشني
عشق يعني تنگ بي ماهي شده ؛ عشق يعني ماهي راهي شده
عشق يعني آهويي آرام و رام ؛ عشق صيادي بدون تير و دام
عشق يعني برگ روي ساقه ها ؛ عشق يعني گل به روي شاخه ها
عشق يعني از بديها اجتناب ؛ بردن پروانه از لاي كتاب
در ميان اين همه غوغا و شر ؛ عشق يعني كاهش رنج بشر
اي توانا ، ناتوان عشق باش ؛ پهلوانا ، پهلوان عشق باش
اي دلاور ، دل به دست آورده باش ؛ در دل آزرده منزل كرده باش
عشق يعني تشنه اي خود نيز اگر ؛ واگذاري آب را بر تشنه تر
عشق يعني ساقي كوثر شدن ؛ بي پر و بي پيكر و بي سر شدن
عشق يعني خدمت بي منتي ؛ عشق يعني طاعت بي جنتي
گاه بر بي احترامي ، احترام ؛ بخشش و مردي به جاي انتقام
عشق را ديدي خودت را خاك كن ؛ سينه ات را در حضورش چاك كن
عشق آمد خويش را گم كن عزيز ؛ قوت ات را قوت مردم كن عزيز
عشق يعني مشكلي آسان كني ؛ دردي از درمانده اي درمان كني
عشق يعني خويشتن را گم كني ؛ عشق يعني خويش را گندم كني
عشق يعني نان ده و از دين مپرس ؛ در مقام بخشش از آيين مپرس
هركسي او را خدايش جان دهد ؛ آدمي بايد كه او را نان دهد
در تنور عاشقي سردي مكن ؛ در مقام عشق نامردي مكن
لاف مردي ميزني مردانه باش ؛ در مسير عاشقي افسانه باش
دين نداري مردمي آزاده باش ؛ هرچه بالا ميروي افتاده باش
در پناه دين ، دكانداري مكن ؛ چون به خلوت ميروي كاري مكن
عشق يعني ظاهر باطن نما ؛ باطني آكنده از نور خدا
عشق يعني عارف بي خرقه اي ؛ عشق يعني بنده ي بي فرقه اي
عشق يعني آنچنان در نيستي ؛ تا كه معشوقت نداند كيستي
عشق يعني ذهن زيباآفرين ؛ آسماني كردن روي زمين
عشق گويد مست شو گر عاقلي ؛ از شراب غيرانگوري ولي
هركه با عشق آشنا شد مست شد ؛ وارد يك راه بي بن بست شد
كاش در جانم شراب عشق باد ؛ خانه جانم خراب عشق باد
هركجا عشق آيد و ساكن شود ؛ هرچه ناممكن بود ممكن شود
در جهان هر كار خوب وماندنيست ؛ رد پاي عشق در او ديدنيست
شعرهاي خوب ديوان جهان ؛ سر عشق است و سرود عاشقان
" سالك " آري ، عشق رمزي در دل است ؛ شرح و وصف عشق كاري مشكل است
عشق يعني شور هستي در كلام ؛ عشق يعني شعر ، مستي ، والسلام
تقديم به کسانی که بی هیچ جرمی آهسته تر از ياس به خواب رفته اند ...
امشب باران به ميهمانی چشمانم آمده ...
خسته ام خسته از همه کس و همه چيز حتی از نفس کشيدن...
امروز عقربه های ساعت حادثه را برايم به تصوير کشيدند ...
اکنون من با خاطرات نفس گرفته ات زندگی را با آه سردی می نوازم .
|
| ||
|
همه کس طالب یارند چه هشیار چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت

شبی در شب ترین شبها تو ماهم می شوی آیا
تو تسلیم تماشای نگاهم می شوی آیا
شبیه یک پرنده خیس از باران که می آیم
توبا دستان پر مهرت پناهم می شوی آیا
برای دوستم داری گواهت بوده ام عمری
برای دوستت دارم گواهم می شوی آیا

بر سنگ قبر من بنويسـيد خسته بود اهــل زمين نبود نـمازش شــكســته بود. بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تـنها از اين نظر كه سـراپا شـكســته بود. بر سنگ قبر من بنويســـــــيد پاك بود چشمان او كه دائما از اشك شسـته بود.
باز غروب است و دلم غمگین است
همه جا زمزمه ی این سخن بی ارزش
زندگی شیرین است
رهگذری با دو چشمی اشکبار
قصه هایی از نجابت قلب هایی بی قرار
زندگانی این است
قصه ها از مرگ عشق آه از این سرنوشت
زندگانی همچنان رنگین است
قلب ها می شکنند روزها می گذرند عشق ها می وسند
و چنین است که گویند عاشقی ننگین است
آسمان بیدار است
وزمین خفته به آغوش زمان
چرخها میچرخند
روزها می آیند از پس شبهای بلند
چه کسی میداند
که چه تقدیری از آیینه ها می آید
من گمان می دارم که خداوند رحیم
از پی هر تصویر
که تجلی گر اصرار الهی ست
پیامی دارد
من وتو می دانیم کز پی هر تقدیر
حکمتی می آید
که نگاهی دارد به تکرار زمان
و چراغی دارد به آینده ای روشن
که خطاها نکنیم
من وفرسایش دل
تو وتصمیم و مکان
ما وتقدیر و زمان
چه شود آخر آوارگی ما؟؟
رفتنت آغاز ويراني است حرفش را نزن
ابتداي يک پريشاني است حرفش را نزن
گفته بودي چشم بردارم من از چشمان تو
چشم هايم بي تو باراني است حرفش را نزن
آرزو داری که ديگر بر نگردم پيش تو
راهمان با اينکه طولاني است حرفش را نزن
دوست داري بشکني قلب پريشان مرا
دل شکستن کار آساني است حرفش را نزن
خورده اي سوگند روزي عهد ما را بشکني
اين شکستن نا مسلماني است حرفش را نزن
حرف رفتن مي زني وقتي که محتاج توام
رفتنت آغاز ويراني است حرفش را نزن


دلم گرفته براي شبي که بارانيست
براي غربت قلبي که رو به ويرانيست
دلم گرفته براي نبودن خورشيد
چرا براي دل من هوا زمستانيست
کجاست خلوتي از جنس يک حضور سبز
که در شلوغي دنيا پر از پريشانيست
هميشه فصل بهارم به رنگ پاييز است
وعشق سرخ خزانم قشنگ و عرفا نيست
صداي بودن تو در خيال من جاريست
اميد ديدن تو انتظار روحانيست
کجايي اي شب باران که بي تو مي گويم
دلم گرفته براي شبي که بارانيست